تبليغاتX
ارامش

ارامش
زندگی روزمره 
آخرين مطالب
خدایا خیلی دلم گرفته همش نگران خانواده خودمم خدایا با هیچ کس نمی تونم درد و دل کنم .

نگران بابا نگران داداش نگران شوهرم نگران حمید (داداش کوچیکه) که با زنش مشکل داره .اگه بخوام

بگم خیلیه .نمیدونم چیکار کنم دیگه شب و روزم شده اشک ریختن  به شوهرم هم هیچی نمیتونم

بگم همش هی بهم غر میزنه که چرا انقدر گرفته ای چی بهش بگم اخه بگم داداشم اینجوریه خدایا به تو

توکل کردم .دیگه طاقت ندارم .نذر روزه کردم اگه مشکل ها مون حل شه . بعضی وقت ها انقدر از زندگی

سیر میشم میگم خدایا کاش مرگ دست خود ادما بود .

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ نمی شناسی ]
اومدم ولی یکمی دیر

راستش چند روزی بود سر مسئله ای اعصابم خرد بود .

نمیدونم چرا مردم انقدر راحت حرف میزنن اصلا فکر بعدشو نمیکنن.

هم من هم شوهرم میدونیم که فقط به خاطر حسادتشونه میبینن الحمدولله زندگی خوبی داریم میگن

چرا ما مثل فلانی نباشیم . قضیه از این قراره که چند روز پیش که مهمون داشتم یکی از داداشام با خانم

و بچه ها .هیچی دیگه این زن داداش ما اومده بود بهم بگه که زنداداش کوچیکه پشت سرت میگفت

شوهر فلانی ( یعنی ما)انقدر میره خارج از کشور حتما اون جا زن داره وای ما رو میگی خیلی ناراحت

شدم .راستش حرف زدن برای ادمایی که هیچی نمیفهمن (البته بلا نسبت شما )برای من خیلی سخته

شما بگید چی باید بگم .من دارم زندگی مو میکنم .کور شود هر که نتواند دید.

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ ] [ نمی شناسی ]
به نام او

امسال هم با تمام فراز و نشیب ها گذشت .

سال خوبی بود . ریحانه به مدرسه رفت اولین سال ورود به مدرسه رو تجربه کرد.

رها هم الان دوران ۱۸ ماهگیشه بسیار به من وابسته است.تقریبا میتونه صحبت کنه منظورشو میتونه برسونه.خیلی شیطون شده.

همسری هم که اخر ساله طبق معمول سرش شلوغه و بسیار خسته.

خلاصه همه با هم منتظر سال نو هستیم .امیدوارم سال بسیار خوبی برای هه هموطنان باشه. همچنین سال خوبی برای دوستان عزیزم ارزو میکنم.

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
امروز همسری ماشینشو باز عوض کرد.

ماشین بازه عجیب !

اولش که ازدواج کردیم باباش پیکان داشت همگی از اون استفاده میکردیم.

سال دوم یه وانت مزدا نقره ای داشتیم اولین ماشینی بود که مال خودمون بود

سال سوم یه (دوو سی الو) داشتیم. دو سالی در خدمتش بودیم.

سال پنجم پراید ۱۴۱ .

سال ششم سمند همونی که من باهاش رانندگی یاد گرفتم.

سال هشتم ییهو مزدا ۳ شد اصلا از خریدنش خوشحال نشدم مامانم به بیماری بسیار بدی مبتلا شده بود.

سال نهم (ازرا).

امسال (موهاوی) .

دیروز هم (جنسیس) .

خدا اخرش را به خیر کند.

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
به نام خدا

دو روز پیش مهمون داشتم پدر و مادرم و یکی از داداشام با خانم ودخترش یه ذره این بچه ها بازی کردند خوب بچه ان دیگه به قول صاحب خونه شلوغ کردند من نه شما جای من میتونی به مهمون بگی لطفا خفه شو ! خلاصه صاحبخونه محترم حسابی ما رو پیش مهمونا خجالت زده کرد یه داد و بیدادی راه انداخت که نگو و نپرس !

[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
فردا ۲ مهر دخترم رو برای ورود به مدرسه اماده میکنم .

امسال میره کلاس اول . امیدوارم همیشه موفق باشه .

اول مهر که میشه یاد خودم میافتم چه ذوق و شوقی داشتیم .با چه شور و اشتیاقی میرفتیم مدرسه همیشه به خودم قول میدادم بچه درس خونی باشم .ولی گاهی اوقات... خوب شیطنت بچگی دیگه .

خدایا بچه هامو به تو سپردم خودت دستشونو بگیر .

 

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
سلام

بعد از یک هفته دوباره اومدم تو این هفته خیلی خسته شدم ۳ شب بیخوابی داشتم یه شب حنا بندان تو شهرستان داشتیم ساعت ۲ نیمه شب با عروس و داماد و ۱۵ نفر دیگه راه افتادیم ساعت ۵ صبح رسیدیم تهران فرداش که ۵شنبه بود مثلا داشتیم استراحت میکردیم ۲۲ نفر که خودم مهمون داشتم همه داداش وزنداداش که از شهرستان اومده بودند حالا مهمونای دیگه که واسه دیدن جهاز اومده بودند به کنار اون روز هم همش بدو بدو بود تا شب . جمعه هم که حنابندون تو تهران بود تا غروب خونه مادر شوهرم داشتم بساط شام رو اماده میکردیم واسه شام خیلی مهمون داشتند ساعت ۷ شب سریع رفتم ارایشگاه یه سشواری کشیدم و اومدم بعدشم خونه مادر شوهر بودیم تا ۲ نیمه شب بزن و بکوب داشتیم اخرشم خانمها همه اونجا خوابیدند البته خواب که نه تا ۵ صبح گفتیم و خندیدیم  ۵ خوابیدیدیم ۸ صبح برپا بودیم . شنبه هم که روز عروسی بود اول شوهری یه قرص انرژی زا بهم داد چون تا شب خیلی کار داشتیم باید سر پا میبودم بعد از ظهر بعد از دادن نهار به مهمونای محترم راهی ارایشگاه شدم واسه ۷ شب اماده بودم ۸ شب هم با شوهری و بچه ها رفتیم باغ هنوز کسی نیومده بود تا ۹شب همه مهمونا اومدند عروس ودوماد {خواهرم و برادر شوهرم} هم اومدند تا ۱۲ باغ بودیم بعدش هم که اومدیم خونه عروس و... اخر سر هم یه خبر بد همه رو شوکه کرد فهمیدیم که دزد خونه عموی شوهری که نزدیک خونه ماست رو زده همه ناراحت شدیم .گرچه انقدر وضعشون خوبه که اصلا این دزدی ها برای اونا چیزی نیست به هر حال عروسی تموم شد ولی واقعا همه خسته بودیم .بعدش هم چند روز مریضی تا امروز .

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
 

عید بر همگان مبارک

فردا مسافریم میرویم  به سوی وطن

عیدی میبریم برای جاری جان

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفار الذنوب

عشق یعنی چشمها هم در رکوع

شرمگین از نام ستار العیوب

عشق یعنی سر سجود و دل سجود

ذکر یا رب یا رب از عمق وجود

خدایا فقط ببخش

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]
هرچی به روزهای شهریور نزدیکتر میشیم اضطرابم بیشتر میشه خیلی دلهره دارم واسه جهیزیه خواهرم که چیزی کم نداشته باشه همه چی طبق روال و برنامه پیش بره مهمونی خوب برگزار شه منی که دو طرفه فامیلم خیلی بیشتر نگرانم تقریبا خودم امادم فقط مونده لباس جوجه هام و باباشون که ان شااله ببینیم اقامون کی وقت میکنه بریم خرید امان از دست این بد قولی ها .......... 

این روزا اقایی خیلی به پول احتیاج داشت که خدا رسوند یه خونه توی شهرستان ه.... داشتیم ۲ سال بود گذاشته بودیم واسه فروش اخرشم تو چه موقعیتی فروش رفت  خدا جون دوستت دارم

 

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ ] [ نمی شناسی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زنی هستم 28 ساله پایتخت نشین .

همسرم مردی 33 ساله است دو دختر 7 و 1 ساله دارم زندگی خیلی خوبی دارم .

مینویسم از هر چه که بخواهم خوشحال میشوم از خود یادگاری به جا بگذارید .
امکانات وب